تبليغاتX
واما عشق...


واما عشق...

تو ومن

خجسته باد نام خداوند ، نيكوترين آفريدگان كه تو را آفريد

 

از تو در شگفت هم نمي توان بود

 

كه ديدن بزرگي ات را ، چشم كوچك من بسنده نيست

 

مور ، چه مي داند كه بر ديواره ي اهرام مي گذرد

 

يا بر خشتي خام

 

تو آن بلند ترين هرمي كه فرعون تخيل مي تواند ساخت

 

و من ، آن كوچك ترين مور ، كه بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت .

 

چگونه اين چنين كه بلند بر زبز ماسوا ايستاده اي

 

در كنار تنور پيرزني جاي مي گيري ،

 

و زير مهميز كودكانه ي بچگكان يتيم

 

و در بازار تنگ كوفه ... ؟

 

پيش از تو ، هيچ اقيانوس را نمي شناختم

 

كه عمود بر زمين بايستد ...

 

پيش از تو هيچ خدايي را نديده بودم

 

كه پاي افزاري وصله دار به پا كند ،

 

و مشكي كهنه بر دوش كشد

 

و بردگان را برادر باشد

 

آه اي خداي نيمه شب هاي كوفه ي تنگ

 

اي روشن خدا

 

در شب هاي پيوسته ي تاريخ  اي روح ليلة القدر

 

                                                        حتي اذا مطلع الفجر

 

وسعت تو را ، چگونه در سخن تنگ مايه گنجانم ؟

 

تو را در كدام نقطه بايد به پايان برد ؟

 

الله اكبر

 

آيا خدا نيز در تو به شگفتي در نمي گرد ؟

 

فتبارك الله ، فتبارك الله ،

 

تبارك الله احسن الخالقين

 

خجسته باد نام خداوند

 

كه نيكوترين آفريدگاران است

 

و نام تو

 

كه نيكوترين آفريدگاني

 

تولد يگانه مولود كعبه امير المومنين ، حيدر كرار

علي عليه السلام بر همه ي شيعيان مبارك باد

 

و روز پدر را به همه ي پدران ايران زمين تبريك عرض ميكنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:40 توسط باران |

عزایی ديگر

به نام او

 

شهادت يازدهمين اختر تابناك امامت و ولايت،امام

 

هادي عليه السلام را به همه ي شيعيان تسليت

 

عرض مي نمايم .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:19 توسط باران |

آن راز ملكوتي

به نام يگانه خالق هستي

 

هر چه هستي دارد جزئي از راز ملكوتي هست . درخشش

 

آن را در خشخاش يا در گل آفتابگردان نيز مي توان ديد اين

 

راز نافهميدني را حتي در پروانه اي كه پرپرزنان از شاخه

 

اي به شاخه ي ديگر مي پرد ، يا در ماهي قرمزي كه در

 

تنگ بلورين شناور است ، مي توان احساس كرد ولي نزديك

 

تر از هر چيز به خدا روح خود ماست . و در آن جاست كه

 

ما و راز بزرگ  حيات يكي مي شويم . در حقيقت ، در

 

لحظه هايي بسيار كمياب حالي به ما دست ميدهد كه احساس

 

ميكنيم ما خود آن راز ملكوتي هستيم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:48 توسط باران |

مامان جون

مامان، یک روزی داشتم به نافم دست می‌زدم، مکث‌کرده و به فکر فرو‌رفتم. چه یادآوری کوچک و خنده‌داری از یک ارتباط مهم. یک رابطه که به یادم آورد، من چگونه این شدم. حتما فکر این‌که من یک زمانی کوچولو، بی‌پنناه و کاملا وابسته به کس دیگری بودم خیلی سخته، اما من بودم. و اون یک نفر دیگر تو بودی، مامان. تو آن‌جا بودی وقتی من اولین قدم‌هایم را برداشتم. تو اولین نفری بودی که تبسم و خنده را به من یاد دادی و این حق تو بود که اولین کلماتم را بشنوی. من برای وقت‌هایی که تو رو ناراحت کردم متاسفم. متاسفم، بعد از این‌که بهترین لباس و کفش نوی منو تنم می‌کردی، من توی گِل‌ولای شلپ‌وشلوپ می‌کردم. متاسفم که شدیدا سعی می‌کردم از حموم کردن فرارکنم. من به‌راستی متاسفم، باری وقتی‌که کاملا نحس و مشکل‌ساز می‌شدم (مخصوصا توی رستوران‌های شیک و خوب!) و آموزش دستشویی رفتن که بر هر چیزی اولویت داشت. متشکرم زیرا راننده‌ی شخصی تمام‌وقت، و گوش‌به‌فرمان من از روز اول بودی. متشکرم برای تمام غذاهای لذیذ خانگی، بسته‌های عشق و غذا که هر روز و هر سال توی جاغذایی من می‌گذاشتی. متشکرم، که منو بلندکردی اونم وقتی که من آرزوی آغوشت رو داشتم و می‌خواستم دوردست‌ها رو ببینم. (و این احتمالا برای کمرت اصلا خوب نبود، مامان) متشکرم، چون هربار که جیغ منو شنیدی برای کمک به من پروازکردی- "من مامانی‌ی‌ی‌ رو می‌خوام!!!" و برای این‌که به من گفتی "فرشته کوچولوی کامل" (برخلاف تمام شواهد بارزی که اون حقیقت نداشت.) به‌راستی من بدون تو ازدست می‌رفتم. فقط حالا یه آرزو دارم که از یه عمر زندگی بیشتر وقت‌داشته‌باشم تا تمام بدهی بی‌حد و حسابم رو که به تو مدیون هستم پرداخت کنم. متشکرم مامان، برای همه‌ی چیزها متشکرم. "مامان‌جون، نوشته‌ی برادلی ترور گریو با عرض تبريك به مناسبت تولد حضرت فاطمه و روز زن به همه ي مادران عزيز و به خصوص مامان و دو مادر بزرگ عزيزم .

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:35 توسط باران |

در عزای ریحانه

به نام خداي فاطمه

 

ابر ها مي گريند

 

ستاره ها يك به يك خاموش مي شوند

 

و عالميان خاك بر سر مي نهند

 

و صداي گريه ي گل ها عالم را هراسان كرده

                                           

                                                       چه شده است ؟

 

فرشتگان لباس سياه برتن مي كنند و از صداي ناله وفغانشان

 

عرش به لرزه درآمده

 

بچه هاي فاطمه آن ريحانه ي پيامبر در آغوش پدر آهنگ دلتنگي

 

مي نوازند و درنبودن فاطمه آتش در وجود علي شراره مي زند

 

شمع ها يكسره مي سوزند ودر عزاي فاطمه تاب ندارند

 

و فرشتگان بيقرارند

 

علي تن ياس را شبانه دفن ميكند

 

و فاطمه

            شبانه و مظلومانه به ديدار پدر مي شتابد.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:23 توسط باران |

آرزوی بزرگ خدا

به نام تنهاترين بي همتا

 

آرزوي بزرگ خدا انسان است

 

خيال نازك و لطيف و شكننده ي خدا انسان است و ...

 

                                             انسان نمي داند .

 

                                                   علي شريعتي  

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:4 توسط باران |

گفت و گوهای تنهایی

 به نام او که هستی بدون او نیستی است

 

من از ابر خوشم نمي آيد ، از باران خوشم مي آيد . از

 

 

جستن هاي شتابان فواره خوشم نمي آيد ، از آن هنگام

 

 

كه قامتش را براي بازگشتن خم مي كند ، خوشم مي آيد 

 

                               

                                              علي شريعتي

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:13 توسط باران |

قبله ام یک گل سرخ

من مسلمانم 

 

قبله ما يك گل سرخ 

 

جانمازم چشمه ، مهرم نور 

 

دشت، سجاده ي من 

 

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم 

 

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف 

 

سنگ از پشت نمازم پيداست  

 

همه ذرات نمازم متبلور شده است 

 

من نمازم را وقتي مي خوانم 

 

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ي سرو

 

من نمازم را ، پي تكبيرة الحرام  علف مي خوانم ،

 

پي قد قامت موج

 

كعبه ام بر لب آب 

 

كعبه ام زير اقاقي هاست  

 

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر 

 

حجرالاسود من روشني باغچه است

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:28 توسط باران |

مسافر امواج تلاطم عشق

 

 به نام او كه  در دل جاي دارد

 

کجايي اي آغازگر سپيدی  

 

كجايي ...

 

تو را در كدامين سجاده ببويم و در عطش كدامين سوگند و در پناه

 

كدامين خيال بجويم ؟  

 

دلها به شوق تو مي تپند ، چشمها به نور تو روشن مي شوند ، تو

 

را به حكمت و عظمت و زيبايي و قدرتت قسم ، لحظه هايم را

 

مزين به صداقت كن .

 

از اينجا تا تلاطم امواج عشق ، از اينجا تا تو فاصله بسيار است .

 

كنار واژه هاي عبوسم دوباره جمله اي بنويس پر از خورشيد .

 

گوش كن دوباره صدايم را در نامه بي پاياني كه در ذهنم برايت

 

نوشته ام خواهي شنيد .  

 

منتظرم ، مي دانم باز هم در جادهي سبز نگاه تو

 

                                       مسافري خواهم شد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:28 توسط باران |

خورشید خانم

به نام او 

 

تكه كاغذ را كنار كوچه پيدا كردم . افتاده بود نزديك جوي آب . شايد به خاطر رنگ صوركاغذ بود كه آن را برداشتم و نقاشي را ديدم و بعد نوشته ها را.

نقاشي، بي معني بود . نوشته ها را خواندم : دلم ميخواهد اينها رشته كوه هايي باشند نزديك خانه مان و از بين هر كدام از آنها خورشيد خانمي بيرون بيايد . اين همه خورشيد را محله ما نياز دارد .

يك خورشيد خانم براي خانه مش حيدر  كه اينقدر به مادر غر نزند كه پول برق زياد مي آيد ، لامپ ها را خاموش كنيد . اگر يكي از آنها مال من بود ، مادر توي تاريكي خياطي نميكرد و هميشه اتاق مان پر نور بود . زمستان ها هم گرماي خورشيد خانم كار صد تا بخاري را مي كرد .

يك خورشيد خانم براي دوچرخه سازي بابا هم لازم است تا در و ديوار هاي نم كشيده و نمور را خشك كند و بابا از درد روماتيسم ننالد .

يك خورشيد خانم براي بي بي ، تا هر وقت كپسول گازش تمام شد ، با آن غذا بپزد تا مجبور نباشد برود آن طرف شهر كپسول گازش را پر كند .

نوشته ها را خواندم . دوباره به نقاشي نگاه كردم ، اين بار خورشيد خانم ها را بين كوه ها ديدم .

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:0 توسط باران |

خوشبختی چیه؟

به نام او كه ياد او انسان ها را سرمست ميكند 

 

نميدونم چرا اينروزا ديگه هيچكس دنبال اين نيست كه بخنده

 

،انگار همه از خنده بدشون مياد ديگه هيچكس نميگه كه من

 

خوشبخت هستم وهمه ي خنده ها از روي اجبار و ظاهر

 

نمايي شده ، همه اونقدر گرفتارپول  شدن  كه ديگه هيچ

 

وقتي رو براي خودشون نگذاشتند آخه يكي نيست به اين

 

آدمها بگه كه ادم كار مي كنه تا زندگي كنه نه برعكس ، از

 

هر كدوم كه ميپرسي اوضاع چه جوره ، روزگار به كام

 

است ؟                                                                       

 

به جاي اينكه خدا رو شكر كنه شروع ميكنه به بهانه آوردن     

 

يكي ميگه خونه ندارم  

 

يكي ميگه ماشين ندارم  

 

يكي ميگه مامان و بابام منو درك نميكنن 

 

يكي ميگه عشقم رفته و نيومده 

...

 

خلاصه هر كدوم يه بهانه مي آورن كه نه ما خوشبخت

 

نيستيم ، ولي الان دوست دارم به همه ي اون آدمها بگم كه

 

شما خوشبخت هستيد چون آدميد چون عقل داريد احساس

 

داريد فهم و نيرو داريد و مي تونيد آنچرا كه مي خواهيد

 

بدست بياريد بابا ناسلامتي به  شما ميگن اشرف مخلوقات،

 

كم چيزي كه  نيست        

 

 

پس شما خوشبخت هستيد

 

 

شما خوشبخت هستيد چون يه دل صاف داريد 

 

شما خوشبخت هستيد چون سلامتي داريد 

 

اين را نوشتم تا همه بدونن كه خوشبختي يه تخيل نيست ،

 

بلكه يه حس ،پس بهتره كه سعي كنيم اين حس را توي

 

وجودمون پيدا كنيم ،توي اون چيز هايي كه داريم . 

 

انشاالله هميشه توي خوشبختي غوطه ور باشيد واز

 

خوشبختي هاتون لذت ببريد

 

پس لطفا زندگي رو براي خودتون زهر نكنيد    

 

زيرا : 

 

 

شما خوشبخت ترين آدم روي كره ي زمين هستيد

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 7:9 توسط باران |

تبریک

به نام دوست 

سلام   سلام  سلام  ...

می خواهم  با آرزوی دنیایی سبز آدم هایی با قلب سفید و آسمانی آبی سال نو را تبریک بگویم  

تقدیم به همه ی دوست های عزیزم :            

 

                 سال نو مبارک    

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:23 توسط باران |

كلبه

به نام دوست 

خدايا من در كلبه فقيرانه خويش    

چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي  خود نداري   

كه من چون تويي دارم و 

تو همچون خودي نداري    

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:53 توسط باران |

خدا

به نام او 

خدا  خداست ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط باران |

کاش ...

. 

به نام او كه آسمان را آبي  آفريد تا صداقتش را به همه نشان دهد   

 

كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد و اشك خود را نثار گونه

 

هاي خشكش ميكرد ...  

 

كاش واژهي حقيقت آن قدر با با دل ها صميمي بود كه براي بيان

 

كردنش نياز به شهامت نبود ...

 

كاشدلها انقدر صميمي بود كه دعاها قبل از پايين آمدن دست ها

 

مستجاب ميشد ...

 

كاش شمع حقيقت بال وپر پروانه را ميديد و او را باور مي كرد...

 

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را بدست خزان نمي سپرد . 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:55 توسط باران |

نديد...

به نام او كه پروانه را آفريد ورقصش را در آ سمان كشيد .

 

او خسته بود تنهاي تنها... نميدانست ...  دلش مي تپيد  ميخواست حس كند مي خواست ببيند اما   ...

اما ...

نميتوانست  .

او فرياد كشيد خدايا كجايي بادي شروع به وزيدن كرد  اما او نفهميد ...

مرد فرياد كشيد خدايا مي خواهم  ببينمت پروانه اي بر روي دستانش نشست  اما او درك نكرد  .

مرد  اين بار بلندتر از هربار فرياد كشيد و گفت : خدايا به من معجزه اي نشان بده  گلي روييد ،  كودكي متولد شد ، باران شروع به باريدن كرد ...

  اما او باز هم نفهميد  .            

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:38 توسط باران |

مناجات

به نام او 

الهي تو دوست ميداري كه من تو را دوست دارم با آن كه بي نيازي از من . پس من چگونه دوست ندارم

كه تو مرا دوست داري با اين همه احتياج كه به تو دارم .

الهي من غريبم و ذكر تو غريب . و من با ذكر تو الف گرفته ام زيرا كه غريب با غريب الف گيرد .

 

                                                                                      تذكرت اللاولياي عطار

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:16 توسط باران |

مائده هاي زميني

به نام دوست

ناتانائل آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي . هر مخلوقي نشاني از خداست و هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد .همان دم كه مخلوقي نظر ما را به خويشتن منحصر كند ،ما را از خدا بر مي گرداند .

ما همگي اتقاد داريم كه بايد خدا را كشف كرد . دريغا كه نمي دانيم هم چنان كه در انتظار او به سر مي بريم به كدام درگاه نياز اوريم . سرانجام اين طور نيز ميگوييم كه او در همه جا هست هر جا و نايافتني است .

به هر كجا بروي جز خدا چيزي را ديدار نمي تواني كرد. خدا همان است كه پيش روي ماست . ناتانائل اي كاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري . 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط باران |

بیابان

به نام بهترین دوست                                                                

چشمامو باز کردم  ی بیابان بود ی بیابون بی انتهای بزرگ با  ی جاده ی خاکی          

 راه رفتم رفتم رفتم و رفتم اونقدر رفتم که دیگه خسته شدم  خسته و ناتوان  تشنه بودم  افتاب     

سخت می تابید و بیابان خشک و خالی دیگه از فرط خستگی و تشنگی حتی دنبال سراب ها هم  

نمیرفتم  دیگه نتونستم حرکت کنم پاهام حتی نمیتونستن یک قدم دیگر باهام همرا بشن .

اطرافم را نگاه کردم                                    

          روبروم جاده بی پاپایان خدا   بالای سرم آسمون خدا   و قلبم پر از امید  

                                       وخدایی که همه جا بود                                 

   و این برای رسیدن به مقصد برام کافی بود

                                               

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:7 توسط باران |

کمکم کن ...

به نام یکتا ترین بی همتا

یاددارم روزگاری بود مثل باران مثل حرفهای کودکانه روز گاری بود دوست داشتنی که باتو بودم روزگاری از تمام لظه ها ی افتابینگاه تو نوری بود که قلبم را ارام می کرد ووجودم را جدا می ساخت وجودم سبز  بود ای مهربان

                                           باران رااز من دریغ نکن

                                                        که بی باران میمیرم

کاش دوباره تو را پیداکنم اری تو را گم کرده ام از خواسته ی خود خسته ام

کمکم کن تا عشقم را پیدا کنم  کمکم کن تا تو را پیدا کنم . 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:2 توسط باران |


خانه برای فرستادن ایمیل کلیک کن